فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

449

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

آن را ( القَوَادِم ) نامند . ( 2 ) پرهاى بعد از قوادم كه آن را ( المَنَاكِب ) نامند ( 3 ) پرهاى زير بال پرنده كه آن را ( الخَوَافِي ) نامند ( 4 ) پرهاى درون كُلى كه آن را ( الأَبَاهِر ) گويند ( 5 ) پرهاى زير بال كه بر آن ( الكُلَى ) اطلاق كنند ، - ( مو ) : يك دانه پَرِ تراشيده‌ى كركس كه با آن بر وترهاى عود نوازند ، - ( مو ) : پاره‌اى از شاخ حيوان كه نرم و تراشيده مىشود و از آن براى نواختن بر وترهاى قانون استفاده مىكنند ، - ج رِيَش : نوك قلم آهنى كه با آن مينويسند ، و در زبان متداول به معناى ( المِفْصَد ) ابزار زدن رگ مىباشد . الرَّيِّض - [ روض ] : ستور در اولين فرصت تربيت يا پرورش . اين واژه در مذكر و مؤنث يكسان به كار برده مىشود ؛ « امْرٌ رَيِّضٌ » : كار بى تدبير و نا استوار . الرِّيطَة - ج رَيْط و رِيَاط [ ريط ] : پارچه‌ى دو تكه كه از يك جنس بافته يا آماده شده باشد ، كفن ، جامه‌اى كه بگونه‌ى ملافه باشد . رِيعَ - [ روع ] فلانٌ : فلانى ترسيد . رَيَّعَ - تَرْيِيعاً [ ريع ] الطعامُ : غذا پاكيزه و فراوان شد ، - الطَّعَامَ : غذا را پاك و بسيار كرد ، - القَومُ : آن قوم گرد هم آمدند . الرَّيْع - [ ريع ] : مص ، باقيمانده‌ى هر چيزى مانند اضافه‌ى آرد يا خمير و بزر و جز آنها ، سود و منفعت ؛ « ليسَ لَهُ رَيْعٌ » : چيزى به او باز نميگردد ؛ « حَفْلَةٌ يُرْصَدُ رَيْعُها لِكَذَا » : جشنى كه در آمد آن براى كارى در نظر گرفته شده باشد ؛ « يَعِيشُ مِن رَيْعِ مالِهِ » : با سود و درآمد دارائى خود زندگى مىكند ، تكان خوردن سراب ، ترس ، - مِن كُلِّ شيءٍ : آغاز و بهترين هر چيزى ، - مِن الضُّحَى : روشنائى و درخشندگى چاشت و نيمه‌ى روز . الرِّيع - ج رِيَاع و رُيُوع و أَرْيَاع [ ريع ] : تپه‌ى بلند ، جاى بلند ، صومعه ، برج كبوتر ، آبراهه‌ى سيل از جاى بلند در دره ، راه فراخ در كوه . الرَّيْعَان - [ ريع ] من كلِّ شيء : آغاز و بهترين هر چيزى مانند ( رَيَعَانُ الشَّبَابِ ) : آغاز جوانى ؛ « رَيَعَانُ السَّرَابِ » : جنبش سراب . الرَّيْعَانة - [ ريع ] : « ناقةٌ رَيْعَانةٌ » : ماده شتر پُر شير . الرِّيعَة - [ ريع ] : گروه بهم پيوسته ، زمين بلند . الرِّيعَة - [ ورع ] : دور از گناهان و شبهات . الرِّيف - ج أَرْيَاف و رُيُوف [ ريف ] : زمينى كه در آن كشت و گياه باشد ، روستا ، زمين نزديك به آب . الرَّيِّف - [ ريف ] : « مكانٌ رَيِّفٌ » : جاى كشت پُر بركت . الرَّيِّفَة - مؤنث ( الرَّيِّف ) است . الرِّيفِيّ - روستائى ؛ « الحَيَاةُ الرّيفيَّة » : زندگى روستائى . رَيَّقَ - تَرْييقاً [ ريق ] هُ الشرابَ : به او مي نوشانيد . الرَّيْق - [ ريق ] : مص ، آب ، بيهوده ، - مِن كُلِّ شيءٍ : آغاز و بهترين از هر چيزى ؛ « خُبزٌ رَيْقٌ » : نان بى نان خورش . الرِّيق - ج أَرْيَاق و رِيَاق [ ريق ] : آب دهان ؛ « انّي على الرِّيق » : من ناشتايم و هنوز چيزى نخورده‌ام . الرَّيِّق - [ روق ] من كلِّ شيءٍ : بهترين هر چيزى ؛ « رَيِّقُ الشَّبَاب » : آغاز و غرور جوانى . الرَّيِّق - [ ريق ] : آنكه چيزى نخورده باشد ، ناشتا . رِيمَ - [ ريم ] بهِ : بريده و رها شد . رَيَّمَ - تَرْيِيماً [ ريم ] بالمكانِ : در آن مكان اقامت نمود ، - تِ السَّحَابَةُ : ابر پيوسته ماند و پراكنده نشد ، - على كذا : بر آن چيز افزوده شد . الرَّيْم - [ ريم ] : باقيمانده و افزايش ، كوه كوچك ، گور ، ميان گور ، پايان روز و نزديكى به غروب ، ساعت دراز ، نردبان ، - ( ح ) : آهوى سفيد رنگ و خالص . الرِّيم - [ ريم ] ( ح ) : آهوى سفيد پوست . رِينَ - [ رين ] بهِ : مُرد ، بدردسرى افتاد كه از آن نتوانست بيرون آيد ، در اندوه و ناراحتى فرو گرفت . الرَّيْهُقَان - [ رهق ] ( ن ) : زعفران .